در روزگاران اوغوزها، جنگجوی نامداری بود به نام قونلی قوجا، که پسر نیرومند و بی باکی به نام قون تورالی داشت. روزی قانلی قوجا پسرش را نزد خود خواند و گفت:

پسرم، من دیگر پیر شده ام. آرزو دارم پیش از مرگ ترا داماد کنم.